عبدالله مستوفى

259

شرح زندگانى من ( تاريخ اجتماعى وادراى دوره قاجاريه ) ( فارسى )

تو هم خود را لاغر كردى هم ما را گويند : در آن دوره‌ها ، كه روزه خوردن ، بر خلاف امروز از منكرات بشمار ميآمد ، خان جوان لرى روزه مىخورد . يكسال اتفاق افتاد كه ناخوشى ميان گاو و گوسفندهاى او افتاد ، و عدهء زيادى از آنها تلف شد . ماه رمضان هم نزديك بود . پيرمردان قبيله موقعى بدست آورده ، بخان جوان گفتند اين بلا ، براى اين بر سر تو آمده است كه روزه نميگيرى . بالاخره او را متقاعد كردند ، كه از چند روز ديگر كه ماه رمضان شروع مىشود ، منظما روزه بگيرد و خان هم قول داد كه اين كار را خواهد كرد . و چون هيچ روزه نگرفته و از موقع خوردن و نخوردن و اينكه چند روز و از چه روز و تا چه روز بايد روزه گرفت اطلاعى نداشت ، پى آخوندا به فرستادند كه بيايد و ترتيب روزه‌دارى را بخان جوان بياموزد . البته فهماندن طلوع فجر و غروب آفتاب به خان بيابانى چندان مشكل نبود . ولى شناختن ماه رمضان ، بخصوص يوم الشك اول و آخر ، چيزى نبود كه خان به آسانى بفهمد . مخصوصا كه خان در اين نفهمى مثل ويشبنسكى در شوراى امنيت ، تعمد هم داشت . بالاخره ، آخوند هلال ماه را براى او تشريح كرده ، گفت : همين كه ماه را در سمت آفتاب غروب ديدى ، بايد هرروز روزه بگيرى ، تا وقتى مجددا ماه از همين طرف به شكل هلال ظاهر شود . خان گفت : پس تا ماه رمضان را نبينم ، روزه بر من واجب نيست . آخوند گفت : نه و اين مجلس درس شرعيات ، در عصر روز آخر شعبان خاتمه يافت . آخوند برخاست و دنبال كارش رفت . خان بفكر فرو رفت . از يك طرف قولى داده ، و نميتواند بر خلاف قول و قرار رفتار كند . از طرف ديگر ، زحمت روزه‌دارى ، بخصوص نكشيدن چپق ، در پانزده ساعت از شبانه‌روز هم ، براى او قابل تحمل نبوده ، حيله‌اى بخاطرش رسيد . پيش خود گفت آخوند گفته است تا ماه را نبينى ، روزه واجب نيست . من هم از اين ساعت ميروم توى خانه و شبها بيرون نمىآيم ، كه ماه را نبينم . همين كار را هم كرد . اول شب‌ها ميخوابيد كه اصلا ماه و ماهتاب را نبيند . ماه به نيمه رسيد ، و خان ما هنوز ماه را نديده بود ، كه روزه بر او واجب شود . روزها هم براى اينكه بشماتت خلاف قول گرفتار نشود ، در خانه ميماند . شب نيمهء ماه ، خان در وسط اطاق خوابيده بود . در خانه‌هاى دهاتى اكثر سوراخى براى هواكش در وسط بام ميگذارند . از قضا ، رختخواب خان طورى پهن شده بود كه صورت او محاذى اين سوراخ اتفاق افتاده بود . تشنگى خان را در نيمهء شب بيدار كرد ، و تا چشم گشود ، قرص ماه در وسط آسمان در مقابل چشمش بود . ديگر هيچ راه عذرى باقى نماند . خان با پرخاش خطاب به ماه كرده ، گفت « لازم نيست اينقدر توى چشم من به روى ! فهميدم از فردا صبح بوعدهء خود وفا ميكنم » خدا پدر اين خان لر را بيامرزد كه از بعضى از رؤساى دول امروزه ، منطقىتر بوده ، لامحاله ، همين‌كه ماه موعد را به او تذكر داد ، متقاعد شده ، از فردا صبح روزه را شروع كرد . ولى از شب بعد ، بر خلاف